دلم خیلی گرفته بود الانم همینطور انگار دل همه گرفته
گوشواره هایم غمهایم را پنهان کردند
و پروازم بر بلندای جمجمه
سکوت ممتدی است که خود را بر سقف می آویزد
چه اتاق غم انگیزی
وقتی از چهاردیوارش
لبخندهای موذی تو
تکرار حسرتهای مدامند
و از پشت پنجره هاش سگها زوزه کشان
در کمین گوشتهای لخت من
چه فصل نازکی که از رگهای شکوفه اش
تمام غمهای مقدرم پیداست
وبانگ تشنگی روزهای تبدار
و طاقتی که نمی چکد حتی از اعماقم
صدای مبهم ضربانم
سلولهای سلاخی ام
ماندنم را
انکار می کند
و استخوان
شکننده پاهام
صدای رفتنم را
اصرار
و گنگ این اتاق غم انگیز
مرا میان تردیدهای فردا زندانی
چه اتاق غم انگیزی
وقتی صدای تنهایی ام
کودک همسایه را
نیمه شب از خواب بیدار می کند
و بغض کهنه ام
مثل چنار پیر ریشه هایش را
هر روز
هر روز
در گلویم گره می زند
ببین !!!!!!
خرده های غرورم را هم پیدا نمی کنم
دیگر پشت هیچ گوشواره ای
قایم نمی شوم
فردا
تاریک
است
فردا رندانه تاریک است...
به ایوان میروم ودست بر پوست کشیده شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند .
من همیشه دیر بروز می کنم
از روز بدم میاد سرتاسر اضطراب همش تو روزام غم پس زمینه خنده هام هم دلشوره ای که نمی دونم
چه رنگیه؟
اما شبا آرومم اشکهام بیصداست ..........
وهیچ چشم نگرانی رو نمی بینم !!!....
سلام
امروز زمستان است ومن تمام آمدنش را گریستم
تمام روز را وتمام شب......
بغض سالهام پاره پاره روی جنازه دفترم
و
دستمال کاغذی مچاله ای که جایی برای اشکهام نداشت اما هنوز پیوسته بود ...
در گودی چشمهام اضطراب فرداها موج میزد وتیرگی مدامش
خامی کودکانه ام را پنهان میساخت .
زمستان سپد از راه رسیده بود
یادم به آدم برفی هائی که تانزدیک ماهی ها تا دم دمای چهارشنبه سوری زنده بود ....
به شال وکلاهی که در دستان مادربزرگم بزرگ و بزرگ تر میشد
وشب یلدا لای لبخند گنگش به من هدیه میشد به تنهایی موروثی ام
به دیوار های بلندی که چون گیاهان دریایی انگار به جائی متصل نیستند
به طنین کوچ پرستوها ...... وبه غروب دلگیری که شریان خونم را تنگ میکرد.....
.یادم به روزهای زمستانی با شوق برف و چکمه هائی که همیشه از پاهایم بزرگ تر بودند
واکسیژنی که پشت پنجره قلبی میشد ونام کسی یواشکی .......
وریه های عفونی
وخس خس مزاحمی که شبها خوابم را می دزدید
وچشمانی که نمی دانم چرا همیشه نگران سرفه هام بود ونگران رشدم ..
ونگران عروس شدنم
انگار می دانست لباس سپیدم پر از غم میشود
آن روزها مثل تمام زمستانها تمام شدند .
پشت همه برفها شکوفه بود
اما پشت روزهای من علامت سوال ورم کرده ای که در ذره ذره اش انجماد آیه های یأس
است ..امروز زمستان است و من مثل آدم برفی ها یخ کرد ه ام اما قلبم هرزگاهی میزند
می ترسم می ترسم از این بهار که بیاید
ومن آب شده باشم وچشمان نگرانی که خیس !!!!!!!!!!!!!!!!!
ومن هنوز می گریستم .........
سلام غریبه کاش اشکهامون رو کسی با دمای زیر صفر برف می کرد تا فرداش تو چکمه ها وتو مشت کودکانه ای می شدند ...یا روی آدم برفی تازه ای خنده ای به رنگ ماتیک عاشقانه ...دوستهای خوبم آسمون اینجا بارونم نداره...!!!!!!!!!!!!!!!!!! دعا کنید آسمون اینجا لااقل ابری بشه
چلچله های بختم نمیخوانند
وپرستوهابه جای کوچ
از پشت بام آسمانم
یکی
یکی
می افتند .
دستهام آهنگ خالی روزهام را با سیم های سرد دفترم می نوازد
آرامی
دارد صدای نبضت
از متن دستهات کم می شود
ورگهای پاره ات
جایی برای دویدن حس من ندارد
هول برم میدارد
حلقه عاشقیم از دستم می افتد
وسر می خورد
روی هق هقم
وتوی اشکهای خاموشم گم می شود
شب خمیازه می کشد
شب لای رختخوای تنهایی (؟ ) تمام میشود
ومرگ
لای نفس های بریده ات
قاه قاه میخندد
دوباره سرنگ های نشئگیت را جمع می کنم
آرام تر می شوی
ومن دوباره از تنهایی می ترسم!!!!!!!!!!
خطو ط واضح تنت بیدارم میکند
به سوی روشن روز هایی
که با تو سحر شود
ولمس پیشانی متبرکت شکوهی است
که
مرا دور می کند از ضریح مقدس این سرزمین اجباری
وبوسه های عاشقانه ات
آیه های طلایی من است
و
دستانت پیوند جنین من با مهربانی آفتاب
که تکرار می کند پیوسته زنده بودنم را ..
با من بگو
این مردم نگاهت که کتمان می کند
رستنگاه لحظه هام را
پس از این با اعتماد ساده این چشمان ایلی چه میکند؟
با وحدت صادقانه وجودم ...
با لحن مجعد گیسوانم
با غرور زخمی سلولهام وبا تب تند زندگیم؟
در این روزها که پنجره ندارد
میخواهی آیا با نورها ی نامنظم غرقم کنی ؟
یا ستاره هام در دستانت پنهان است ؟
ای یار .....
آیا روز ها ی روشنی در پیش است ؟!!!!!!!
منم اومدم که حرفام راحت تر بزنم
تا ریشه در آب است امید ثمری هست.
امروز روز هفتم دی ماه است من راز فصلها را می دانم وحرف لحظه ها را می فهمم نجات دهنده در گور خفته است .
چرا توقف کنم چرا ؟ چراغ های رابطه تاریکند....